المحقق السبزواري
451
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
سليمان عليه السّلام بار شدى و به خلق دادى و خود روزه گرفتى و همه روز بر تخت نشسته بود و زنبيلبافى مىكرد و چون شب درآمدى ، آن زنبيل بفروختى و از بهاى آندو قرص [ نان ] جو بخريدى و گليمى در سر كشيدى ، و در گورستان گشتى تا مسكينى بيافتى ، با او به آن قرص افطار كردى . آوردهاند كه ديوان به جهت حضرت سليمان عليه السّلام ميدانى از نقره ريخته بودند كه عرض و طول آن ميدان يك فرسنگ بود و تختى از زر در ميان آن نهاده ، و بر دست راست او شش هزار كرسى از زر و بر دست چپ او شش هزار كرسى از نقره و برابر او شش هزار محراب ساخته . چون حضرت سليمان عليه السّلام بر آن تخت نشستى ، اولاد انبياء بر آن كرسيهاى زرّين نشستندى و علما بر كرسيهاى سيمين و زهّاد و عبّاد بنى اسرائيل در آن محرابها به عبادت مشغول شدندى و به نماز ايستادندى و طيور و آدميان و جنّيان و وحوش بر ترتيب صف زدندى و مرغان در هواى بالاى ميدان صف كشيدندى و بر سر خلق سايه افكندندى ، و باد اين همه را هر بامداد برداشتى و از بيت المقدس به ملك فارس بردى و بازآوردى . روزى حضرت سليمان عليه السّلام از شخصى شنيد كه مىگفت كه ، « حقّ - جلّ و علا - سليمان را ملكى عظيم داده است كه هيچ آفريدهاى را نبوده و نخواهد بود . » حضرت سليمان گفت : « اى نادان ! به خداى كه يك تسبيح از سر صدق و اخلاص در ديوان مؤمنى موحّدى بهتر از اين ملك كه به سليمان دادهاند . زيرا كه اين ملك فانى است و سعادت ثواب آن تسبيح باقى خواهد بود . » در خبر است كه وقتى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله حضرت امير المؤمنين را عليه السّلام امير ساخته ، به طرفى فرستاده بود و در آن ايّام حضرت فاطمه عليها السّلام بيمار شد . حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله عمران بن حصين را گفت : « بيا تا به عيادت فاطمه رويم . » عمران گويد : « با حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله بر در خانهء حضرت فاطمه شديم . حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله دست بر در زد . فاطمه عليها السّلام گفت : « كيست ؟ » گفت : « پدر تو است . » گفت : « درآى . » حضرت فرمود : « عمران هم درآيد ؟ » گفت : « يا رسول اللّه ! عمران چگونه درآيد كه بر همه تن من يك گليم كهنه بيش نيست . اگر سر بدان مىپوشم ، پاى برهنه مىشود و اگر پاى مىپوشم ،